محمد باقر النجفي
17
مدينه شناسى ( ط مشعر ) ( فارسى )
نيافتم و هزاران كتاب و تحقيق بر دارفنا ديدم ، درس باقى را از دارفناى حلّاج آموختم و بر اين نعمتِ فقر شاكر ماندم . 5 سال تلاش كردم تا روزها با كار خاموش خرما ، عزت صلح خاموش را در استغنا زنده نگهدارم ، تا سال 1369 كه چون ديگر نتوانستم پردهء ترانه صلح خاموش را بنوازم و در صلح با خود و عالميان صادق مانم ، بىهيچ احساس فشارى ، حبى يا بغضى به صرف دستيابى فرزندانم به امكان تحصيل دانش نو ، دست آنها را گرفته ، متوكل بر كشتى شكسته ، بىادعا ، به دنياى نو علم و فرهنگ ، هجرت شيرين كرديم و پابسته و لال زبان در گوشهاى از زمينهاى آلمان پياده شديم ، بىكفش دويدن بر اين ارض اجاره را بر مالكيت آن تنگ كفش ترجيح دادم تا در كنار دانش آموزى فرزندانم ، خود و همسرم صلح خاموش را در كوچههاى جهان بياموزيم . اينجا يافتم كه هم آنجا و هم اينجا و همهجا جز غريبستان ، جهان را نه شهرى است كه دعوى ملكى بود و نه شهرى جهانى است كه به پريشانى خاطرى ارزد . بىآنكه خود را شيفتهء روم و چين بيابم ، هر دم خود را مخاطب مولانا يافتم كه : جانا بهغريبستان چندين به چه مىمانى ؟ باز آ تو از اين غربت تا چند پريشانى . . . تا چند چند ؟ پريشانى ؟ . . . به ملك بىسنانِ سنايى افتادم . پرسش : آيا از دست آوردهاى چنين هجرتى خشنوديد ؟ پاسخ : در نهاد هر هجرت شيرينى ، دست آوردها و خشنودىها است ، تلخى همره شكست است و افسردگى و غم نتيجهء هجرت تلخ . سه پسرم به دورهء دكترى فيزيك ، بيوشيمى ، انفورماتيك رسيدهاند ، و دخترم به آرشتكتورى دانشگاه . خود من روزها صنعت خرما را مىساختم و مىآموختم ، و شبها با فرهنگ شناسى ، خستگىهاى تلاش مستقل بودن را از آز و كين التيام مىبخشيدم . پرسش : منظور شما از فرهنگ شناسى شبانه چيست ؟ پاسخ : ببينيد ! كلام در خاموشى مى رُويد ، خاموشى در تاريكى نشستن نيست ، در خود